محمد ابراهيم آيتى

171

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

مىداد و مىگريست گفت : دخترم ! گريه مكن كه خداى بىشك پدرت را حفظ مىكند [ 1 ] . چند روز به آخر شوّال سال دهم ناچار رسول خدا با « زيد بن حارثه » ( و به قول ابن اسحاق : تنها ) به « طائف » رفت تا از قبيلهء « ثقيف » كمك بخواهد و آنان را به دين مبين اسلام دعوت كند . رسول خدا در طائف با سه برادر : عبد ياليل ، مسعود و حبيب : پسران « عمرو بن عمير » كه زنى از طايفهء « بنى جمح » قريش در خانهء يكى از ايشان بود تماس گرفت و آنان را به سوى خدا دعوت كرد و از آنان كمك و يارى خواست . يكى از آنان گفت : من پردهء كعبه را دريده باشم اگر تو را خداى تو به پيامبرى فرستاده است . دومى گفت : مگر خدا جز تو كسى براى پيامبرى پيدا نكرد ؟ سومى گفت : به خدا سوگند كه : من هرگز با تو سخن نخواهم گفت ، چه اگر راستى پيغمبر خدا باشى مقامت بالاتر از آن است كه سخنت را رد كنم و اگر بر خدا دروغ مىبندى مرا شايسته نيست كه با تو هم سخن شوم . رسول خدا كه از خير « بنى ثقيف » نااميد شده بود از ايشان خواست كه امر وى را كتمان كنند تا گستاخى قريش را افزايش ندهد . اما آنان بر خلاف خواستهء رسول خدا سفيهان و بردگان خود را وادار كردند تا با دشنام و داد و فرياد به دنبال وى افتادند و او را سنگباران كردند . در نتيجه پاهاى رسول خدا و چند جاى سر « زيد بن حارثه » كه وى را حمايت مىكرد مجروح شد . رسول خدا به سايهء تاكى پناه برد و در آنجا نشست و چون آرام گرفت چنين دعا كرد : « خدايا از ناتوانى و بيچارگى و بىكسى خويش به تو شكوه مىبرم ، اى مهربانتر از همهء مهربانان ، توئى پروردگار بيچارگان و توئى پروردگار من ، مرا به كه وامىگذارى ؟ به بيگانه‌اى كه با من ترشروئى كند ، يا به دشمنى كه كارم را به وى سپرده‌اى ؟ اگر تو بر من خشمگين نباشى باك ندارم . ليكن نعمت سلامتت بر من گواراتر است . به روشنى رويت كه تاريكىها را زدوده و كار دنيا و آخرت را به سامان رسانده است پناه مىبرم

--> [ 1 ] - سيرة النبى ، ج 2 ، ص 25 - 26 .